مصاحبه: قصه تهمینه “بامداد خمار” من است

مصاحبه: قصه تهمینه “بامداد خمار” من است

محمد محمد علی نویسنده نام آشنای مقیم شهرمان ونکور، مدتی است که از تلاطم اولیه مهاجرت ودر گیری های روحی و روانی آن قدری خلاصی یافته و فعالیتهای جدی‏تری از سر گرفته است که از آن جمله تدریس در کلاسهای داستان نویسی و حضوردر مجامع ادبی و هنری است. فعالیت ایشان در کلاب کتاب خوانی ترای سیتی، حضور در کلاسهای تدریس خانه خیام و خانه فرهنگی ایرانیان و حضور در کارگاه هنر وادبیات بر غنای کار این مراکز فرهنگی افزوده است.

به بهانه چاپ مجدد”قصه های تهمینه” و امکان دستیابی علاقه‏مندان به این کتاب در کتابخانه‏های شهر بر آن شدیم که متن مصاحبه روزنامه اعتماد را که اخیرأ با ایشان انجام گرفته به اطلاع خوانندگان عزیز برسانیم.
در دهه ۸۰ نویسنده پرکاری بودید. تقریبا هرسال یا هردوسال یک بار رمان جدیدی از شما منتشر میشد، اما بعد از «مشی و مشیانه» که سه سال از انتشارش گذشته هنوز کتاب جدیدی منتشر نکردهاید. چه اتفاقی افتاده؟

داستان نوشتن قانون ندارد. من با خودم قول و قراری گذاشته بودم که هر سه سال یک رمان یا یک مجموعه منتشر کنم. تا جایی هم که شد به این قرار پایبند بودم اما رمان جدیدی که مشغول نوشتنش هستم کار بلندی است. تقریبا هزار صفحه است و نوشتنش خیلی زمان برده. البته یک رمان کوتاه هم نوشتهام که فکر نمیکنم در حال حاضر برای انتشار در ایران مناسب باشد بنابراین صبر میکنم. پاسخ سوال شما این است که عوامل شخصی و اجتماعی دست به دست هم دادهاند و زور من هم به آنها نمیچربد. البته کتاب «شاملویی که میشناختم» را از جانب نشر تندیس در دست انتشار دارم.

همان گفتوگویی است که قبلا هم چاپ شده بود؟

نه، این آن کتاب نیست. کتاب «شاملویی که میشناختم» گفتوگوی مفصل من با شاملو است. در کتاب قبلی گفتوگوهایم با اخوان و دولتآبادی هم بود. اینجا متن کامل مصاحبهام با شاملو است و چند مقاله که قبلا و بعدا درباره او نوشتهام. فکر میکنم کتاب قابل توجهی است. شاملو در این مصاحبه جملهیی را گفته که آقای خیام معتقد است روی مسیر زندگیاش تاثیرگذاشت. شاملو میگوید: «من اینجایی هستم و چراغم در این خانه میسوزد. خیام میگوید جملهیی که تو از دهان شاملو بیرون کشیدی باعث شد در رودربایستی با خودش قرار بگیرد و از مهاجرت منصرف شود. این البته نظر ایشان است اما خواستم بگویم که در این مصاحبه شاملو حرفهای مهمی گفته است. آن رمان هزار صفحهیی هم که چند پارهاش در مجلات ادبی چاپ شده «افسانه و افسون» است. هم در دوره معاصر میگذرد و هم در قرن پنجم هجری قمری، حوالی سلجوقیان. سه یار دبستانی در این رمان حضور دارند. سه یار دبستانی معاصر و سه یار دبستانی دوره سلجوقی.

نزدیک به دوسال است که از ایران مهاجرت کردهاید. تغییر محیط و شرایط زندگی چه تاثیری روی کارتان گذاشته. این وقفه به خاطر مهاجرت نیست.

وقتی محیط زندگی آدم عوض میشود خیلی اتفاقهای دیگر میافتد. من سالها در یک فضای مانوس و شخصی نشستهام، فکر کردهام، با دوستانم گفتوگو کردهام و در تنهایی نوشتهام. در اتاق کارم که پنجرهیی رو به کوچه داشت و نسبتا تاریک بود، همه گذشته تاریخی و اقلیمی و انسانی و خاطرات پیش رویم بودند. اشیا هم در آن اتاق با من گفتوگو میکردند. از دیدن هرکدام چیزی را به یادمیآوردم. برای نویسنده هیچ چیز بهتر از این نیست که با نگاه به اطراف خودش، به سریعترین شکل ممکن بتواند خاطراتش را احضار کند. آن برای من مثل یک سایت بود که یک دکمه میزنی و اطلاعاتی دریافت میکنی که میخواهی. حالا از آن اتاق، آن خانه، آن محله و شهر و دوستان و آشناها هزاران کیلومتر دور شدهام. اینجاست که نویسنده غربت را حس میکند. و الا چه بسا در خارج آدمها دوستهای تازهیی پیدا کنند و تنها نمانند. غربت صرفا این نیست که ما در یک کشور غریب هستیم. اصل مطلب یک غربت درونی است، یک غریبگی با همین چندمتر دور و برت، افکارت و فضای آشنای خیالبافی که از دست رفته. نمیتوانستم اتاقم را با خودم بیاورم کانادا. بله این هم روی کار من تاثیر گذاشته و کنده شدهام. این است که میفهمم چرا داستانهای بعضی از نویسندگان ساکن خارج آن حال و هوای گذشته را ندارد. شما کتابخانه مرا دیده بودید. آنقدرها بزرگ نبود اما همه اشیای آن و کتابهایش چیده شده بود و من طی سالیان ارتباط نزدیکی با آنها پیدا کرده بودم. افسوس میخورم که آن کتابخانه اینجا دور و بر میز کارم نیست. نشانههایی از گذشته را با خودم آوردهام اما کافی نیست.

اما ظاهرا رابطهتان با کامپیوتر و اینترنت بهبود پیدا کرده، تایپ میکنید یا همچنان با مداد مینویسید.

بله خب غرب دستاوردهایی هم دارد. من تا الان هرچه نوشتهام با دست بوده. تازگی تایپ یاد گرفتهام و دارم کارهایم را تایپ میکنم و از یک ویراستاری قلمی خلاص شدهام. بالاخره این هم خودش گام مهمی است.

شما از این خوانندههای پیش از چاپ دارید؟ عادت دارید داستانهایتان را برای کسی بخوانید؟

همسرم همیشه نخستین خواننده داستانهایم بوده.

یک مشغولیت خیلی جدیتان در ایران کارگاه داستاننویسی کارنامه بود. خلأ آن را هم احساس میکنید؟

خیلی به یاد دوستان جوانم و حال و هوای کلاسهای کارنامه هستم. بعد از دوسال دوری از آن جوانهای فعال و کوشا و پراستعداد، اینجا دربهدر آن جوانها میگشتم و خیلیها گفتند که اینجا از این خبرها نیست ولی من اعتقاد داشتم که هست و به هرحال این اواخر یک کلاس راه انداختم. بچههای دانشگاه یوبیسی ونکوور و تعدادی از بچههای دانشجو آمدند. یک ترم با آنها کار کردم و کلاس تشکیل دادم و نتایج خوبی هم داشت ولی آن حال و هوای بچههای ایران بطور طبیعی اینجا نیست. درس و مشقشان خیلی زیاد و سنگین است و داستاننویسی همان دوساعتی برایشان جدی است که در کارگاه هستند. بعدش هزار کار دیگر دارند. در ایران فضا برای کار مساعد است. میتوانی هر روز در فضای ادبی باشی. جلسه نقد و دورهمی و کارگاه و اینور و آنور و این است که از کارگاه داستان ونکوور انتظار ندارم همهشان داستاننویس شوند اما یک جور اتصال است به زبان فارسی و آفرینش ادبی. اما یک امتیازاتی هم دارند، اینکه دوست دارند کار هنری را طبق قاعده و استراکچر پیش ببرند. یعنی ذوق را در یک مسیر آگاهانه هدایت کنند که احتمالا از نتایج تحصیل در خارج از کشور و شیوههای آموزشی اینجاست. خلاصه فعلا باید تلاش کرد و صبر کرد و دید نسل تازه مهاجران چه جوری داستان مینویسند، شاید نگاه و درک متفاوتشان از مقوله مهاجرت به داستانهای بهتری بینجامد.

خیلی منظم مینوشتید. ساعت کار مشخص و شرایط تعریف شده، حالا چطور؟

والله همهچیز به هم ریخته. در شرایطی نیستم که از صبح بدانم چه اتفاقی برایم میافتد. ما اینجا یک کار مهم داریم که اسمش نوهداری است. در مجاورت یک نوه خردسال نظم بطور کل معلق میشود. هر آن ممکن است مسائلی پیش بیاید و مسیر زندگی را عوض کند. نظم از من فرار میکند. در گذشتههای دور صبح تا عصر اداره میرفتم بعد میآمدم خانه و از ۱۰ شب تا ۴ صبح مینشستم به نوشتن. همهچیز طبق برنامه بود. پنجشنبه و جمعه هم مال خودم و کارم بودم. حالا تنها چیزی که منظم است همین کارگاه داستاننویسی است که سهشنبهها و چهارشنبهها برگزار میشود. چند جلسه ادبی هم هست که میروم اما آن نظمی که میگویید رخت بسته و رفته.

کتابهای تازه منتشر شده در ایران را میخوانید. از اوضاع ادبی داخل خبر دارید؟

مجموعه داستان آیدا مرادی آهنی«پونز روی دم گربه» چند روز قبل به دستم رسید. قبلا تعدادی از داستانها را سرکلاس خوانده بودم. مجموعه نمایشنامههای چخوف ترجمه سروژ استپانیان را هم اخیرا خواندم. در ایران این سری را داشتم و نخوانده بودم، اینجا خواندم و چند کتابی که آوردم اینجا مثل «صورتبندی مدرنیته و پستمدرنیته» از حسینعلی نوذری است. یکی دو کتاب هم اینجا درآمده. داستانی که در فستیوال تورنتو برنده شد. عباس معروفی و خانم روانیپور و دکتر بهرام مقدادی خاکسار داور بودند. فرامرز پورنوروز یکی از دوستان ما اینجا داستانی منتشر کرد به نام «پسرجان، عمر فریاد طولانی است» که در این جایزه برگزیده شد.

به تازگی هم ویرایش جدید و تصحیح شده رمان «قصه تهمینه» منتشر شد. در این رمان یک داستان کهن فارسی را در فضای معاصر روایت کردهاید. این تجربهیی است که بعضی دیگر از رماننویسهای ایرانی هم آزمودهاند.

در رمان «باورهای خیس یک مرده»، «سهگانهها» و بعضی داستانهای کوتاهم این تجربه را کردهام و به آن اعتقاد دارم. فکر میکنم صرف مشاهدات و تجربیات من برای نوشتن یک رمان کافی نیست. منبع دیگر من برای نوشتن مطالعات ایرانشناختی است. معتقدم نویسنده باید فرهنگ و آداب و سنن کشور خود را در رمان بازتاب دهد.

من رمانهایم را بر اساس نوعی از پژوهش نوشتهام مثل همین «قصه تهمینه» که روایت تازه و متفاوتی از یک داستان قدیمی است. در کار جدیدم «افسانه و افسون» این تجربه شکل پیچیدهتری به خود گرفته.

مسائل امروز ما با زندگیمان در قرن پنجم هجری قیاس میشود. این تز در رماننویسی در کار جدیدم به سرانجام میرسد. امیدوارم حرف تازهیی درباره آن چیزهای تجسم یافته از تاریخ و افسانه بیرون بکشم و رمز اسطورهها را بشکافم و بتوانم قصههای آسمانی و دور از دسترس را زمینی و اینجایی کنم.

چه چیزی در داستان رستم و تهمینه شاهنامه نظرتان را جلب کرد؟

من در «قصه تهمینه» یک زن مغفول مانده دیدم. زنی که تنهاییاش درشاهنامه دیده نشده. در هیچ جای شاهنامه نیامده که این زن چگونه سهراب را بزرگ کرد. نمیدانیم با چه مشکلاتی روبرو شد تا شوهری به نام رستم را از ذهن و زبانش پاک کند. رمان من جستوجوی سطور نانوشته قصه تهمینه و سهراب است، نه تهمینه و رستم. حالا تهمینه را در دوران معاصر فرض کردهام. جایی که میشود قصه استقلال یک زن را نوشت. تهمینه با خیاطی زندگی میگذراند. حتی اگر اجتماع و تاریخ جلوی ترقیاش را نمیگرفت شاید میتوانست هنرپیشه شود. اینجا میشود تنهایی یک زن را دید.

شهرستانی که در فصول اولیه رمان توصیف میکنید همه مظاهر و مناسبات زندگی مدرن را دارد؛ معاشرتها و شیوه خوشگذرانی و آدمها…

این فضا برآیند تصاویری است که من در دوره پیش از انقلاب در شهرستانها دیدم. مثلا در دهات اراک جایی پایینتر از شازند باغی دیدم که در آن امروزی و مدرن زندگی میکردند. در گذشته به هرحال اقلیتی در هر شهرستانی بود که هم ثروت داشت و هم فرهنگ و همه برای مهاجرت به شهرهای بزرگتر و تهران اشتیاق نداشتند. من واقعا متاسفم که امروز همه اشتیاق دارند به تهران بیایند. در روابط هم همینطور است. این اشتباه است که فکر کنیم اخیرا همه نگاهها به غرب جلب شده. در گذشته خانوادههای پولدار و اصیل و سلطنهها و دولهها ساکن شهرستان بودند. آدمهایی که یک پایشان تهران بود و یک پایشان فرنگ. همان خانوادهها به خارج رفت و آمد داشتند. اما در ادبیات ما هرکس روستا یا شهرستان را نوشته سراغ کورهدهات رفته در حالی که ما از سال ۳۲ به بعد با مدرنیته ارتباط تنگاتنگ داشتیم. جمعیت کثیری از این مملکت در حال ترقی از نوع غربیشدن بودند اما این تحول را کمتر در داستانهایمان دیدهایم. منظورم تایید یا ارزشگذاری نیست بلکه روایت است. بعد از آنکه تهمینه به تهران میآید، او را درگیر روابطی میبینیم که در داستانهای روشنفکری کمتر دیده شده مثل مساله معاش و گذران زندگی. این را هم بگویم که فضای پانسیون دخترانه هم تابه حال نداشتهایم.

برخلاف رمانهایی مثل « نقش پنهان» و «برهنه در باد» که آثار شاخص شما به شمار میآید، در قصه تهمینه یک قصه با فراز و نشیب و عشق و عاشقی نوشتهاید. سعی کردید به فضای داستانهای عامهپسند نزدیک شوید؟

این یک قصه دارد که بد نیست خوانندگان هم بدانند. بعد از آنکه «بامداد خمار» منتشر شد و در زمان خودش جنجالی به پا کرد بحثی بین من و مرحوم هوشنگ گلشیری پیش آمد. من میگفتم این هم یکجور ادبیات است و باید به آن احترام گذاشت. گلشیری نگاهش نخبهگرا بود و میگفت این را قبول ندارم و اگر قرار به پرفروش نوشتن است من چیزی مینویسم که دو برابر «بامداد خمار» فروش کند. گلشیری رفت نشست به نوشتن و نتیجهاش شد «آینههای دردار». من هم نوشتم و این شد. «قصه تهمینه» که بامداد خمار من است تا به حال سه چاپ خورده و کتاب گلشیری هم ۱۰ هزارتایی فروخته. ما تلاشمان را کردیم و نشد. با تئوری نمیشود قصه عامهپسند نوشت.

در داستانهای پرخواننده از شخصیت خبری نیست و عمدتا تیپ هستند یا کلیشههایی که از دل تیپ درآمده و حرکت ندارد و شخصیتهای ایستاست. ما سعی کردیم دخترها و پسرهای داستانهای بست سلر را بیاوریم به داستان خودمان که نشد. اما من اعتقاد دارم تهمینه زمینه تازهیی است. من سعی کردم زن مدرنی را قبل از انقلاب تصور کنم که با این مسائل روبرو بود. تهمینه زنی است که ته سوادش سهراب سپهری است. از سیاست فرار میکند. چنین آدمی را آوردم و در جاهایی مختلف آزمایش کردم. یک زن امروزی که ذاتا امروزی است ولی دانشگاه نرفته و فقط خانهاش کنار دانشگاه است.

در «قصه تهمینه» به فضای پشت صحنه فیلم فارسی و مناسبات سینمای پیش از انقلاب هم پرداختهاید. این هم قرار است کارکرد جذابیتزا داشته باشد؟

نه فقط بحث جذابیت. خانم پانسیوندار داستان زن مترقی است. به تهمینه میگوید لازم نیست هر فیلمی بازی کنی. صبر کن سراغت بیایند، این فیلمهای مبتذل جای تو نیست. یک آدم مترقی گو اینکه دانشگاه نرفته ولی متمایل است که فیلم هنری بازی کند.

این زن امروزی تمایل به کمال در اقتصاد هم دارد ولی بیشتر از آن ایدهها کاری به ذهنش نمیرسد. مثل شخصیتهای کلاسیک در فقر است ولی قالیبافی نمیکند بلکه انتخابهایش امروزی هستند. گلدوزی بلد است یعنی متعلق به جهان امروز است، هرچند از شهرستان آمده باشد. اکثر رماننویسهای ما دوره گذار را فراموش کردهاند.

و تکنیک داستان در داستانی که در این رمان استفاده کردهاید قرار است چه کارکردی داشته باشد؟

در ادبیات کهن این یک شگرد است. اینجوری است که راوی میگوید من ازفلانی شنیدهام که فلان ماجرا برای فلانی پیش آمد و الی آخر. برای من این کارکرد را دارد که قطعیت را درباره شخصیتها از بین ببرم و داستان استنادی نباشد و به جای اینکه بگویم این شخصیتها واقعی نیستند از این ترفند استفاده کردم.
قائد رحمتی
مقدمه: حسن افروزی
****

Switch to our mobile site